تبليغاتX
نوشته های پنسیلی

نوشته های پنسیلی

یادداشتهای ظهر پنجشنبه

(قبل از خواندن بگویم، این توهین نیست، واقعیت زندگی ما و زندگی غربی هاست. باید گاهی چشمانمان را باز کنیم و ببینم که کجا هستیم.)

سر کلاس ریاضی بودیم و صحبت از فرمولهای پیچیده و مشکلی بود که هرکسی را از بودن سرکلاس متنفر میکرد. بچهها دنبال فرصتی بودند تا باعث توقف درس و صحبتهای حاشیهای شوند. استاد ریاضی هم، چندان بدش نمیآمد که گاهی در مورد مسائل مهم جامعه و مشکلات صحبت کند و از این فرصت برای نصیحت استادانه بهره ببرد.

در فرصتی که پیش آمد، یکی از بچهها در مورد اقتصاد کشورهای دیگر، مثل اتحادیه اروپا سوال کرد. (شاید بی ربط باشد، ولی نه چندان چون این کلاس اقتصاد است) استاد از این فرصت استفاده کرد و خواست علاوه بر نصیحت، سفرهایی را که هفتهی قبل به این کشورها داشت به ما بگوید.

در میان صحبتهایش یک چیز برای من خیلی جالب بود، البته فکر می کنم کمی با اغراق گفته باشد:"کشورهای اروپایی به جایی رسیدهاند که سازگاری را از مرز انسانها هم گذراندهاند و حتا در پی سازگاری حیواناتی هستند که دشمن خونی هم هستند." وی در ادامه گفت: رفاه اقتصادی در این کشورها به حدی است که دیگر در پی کشتن یکدیگر برای به دست آوردن یک لقمه نان نیستند. آنها به مسایل بزرگتری فکر میکنند. او علاوه کرد: این رفاه، حیواناتی را که در آن سرزمیها زندگی میکنند، هم پوشش داده و باعث شده که آنها از ذات و اصل خود که درندگی است، دوری کنند و مدارا و صلح را در پیش بگیرند. ولی اینجا در کشور ما، آدمها به دنبال کشتار یکدیگر هستند و به هر طریقی در پی نابود کردن هم برمیآیند. به عبارت دیگر ما خوی درندگی را در خود بیشتر از از خصلت انسانیت خود، تقویت کرده ایم.

وی مثالی برای صدق گفته های خود آورد و گفت: در خانهای که در مدت اقامتمان در آنجا (آلمان) ساکن بودیم، یک سگ و گربه زندگی می کردند که برای من بسیار جای تعجب داشت، چرا که بدون هیچ جنگ و درگیری، هر روز باهم در حیات آن خانه به بازی مشغول میشدند.

به راستی، تفاوت سطح زندگی، افکار، خواسته ها و ... ما با کشورهای دیگر تا چه حد است. آیا میشود، اصلا ما خود را با آنها مقایسه کنیم؟

+ نوشته شده در  شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 14:53  توسط بازگشته  | 

روزهاست اینجا نیامدهام. اینقدر آمدنم طولانی شد که نزدیک بود راهم را گم کنم. گرد و غبار، رد گامهای گذشتهام را پوشانده بود. نمیشد به راحتی مسیر را پیدا کرد. هیچ رد تازهای دیده نمیشد، کلبهام تنها مانده بود و متروک. میترسیدم انبوه غبارهای تنهایی، او را نیز چون من، در هم فروریخته و نابود کرده باشد، چندین بار خواستم از تصمیمم منصرف شده و بازگردم. اما حس عجیبی مرا به سوی کلبه میکشاند. چشمانم را بستم و روزهایی را به یاد آوردم که در این کلبه رازهایم را به در و دیوارهایش مینوشتم و او با جان و دل، به شکوههایم گوش میداد و چون سنگ صبوری مرا با سکوتش دلداری میداد.

تنهایی عجیبی آزارم میداد. ناگفتههای انبوهی در دل داشتم. باید به کسی میگفتم، باید کسی میشنید، حتا اگر برایش مهم نبود. فقط میخواستم نگاهش را داشته باشم، حتا اگر گوش نمیداد. مهم این بود که نیاز به گفتن داشتم. دیگر ذرهای جا برای خستگیها، غمها، رنجها و ... در دلم نبود.

چشمم را بسته و از پاهایم تمنای کمک نمودم تا آنچه دل میگوید انجام دهد و مرا به کلبهام رساند. و اینگونه شد که باز نیروی سکوت و شنوایی این کلبه مرا به سوی خود کشاند و رسیدم به جایی که در آن آرمشی وصفناپذیر نصیبم میشود.

من اینجایم، با انبوهی از ناگفتهها، نمیدانم از کجا شروع کنم. نمیدانم چگونه آغاز کنم. با کدامین عبارت شرح روزگارم را به او تقدیم کنم.

اندکی سکوت و ماندن، خستگی راه را از من میرباید و همراه با گرد و غبار کلبه، همسفر میسازد تا جای دیگر برای سکونت گزینند. دیگر اینجا جایشان نیست. آرزویم را با آوایی آرام تکرار میکنم، خدایا هرگز هیچ کلبهای را جایگاه این دو مساز.

گویی کلبه این را میشنود، چهرهاش باز و بشاش میشود. از آمدنم او هم خوشحال بود. گویی همنشین خوبی نداشته است. سکوت و تنهایی او را نیز آزرده ساخته بود.

گل شمعدانی کنار پنجره، نفسهای آخر را میکشید. در این مدت هیچ پروانهای به دیدارش نیامده بود، پنجره از این همه سکوت خوابش برده و چشمهایش را بسته بود. دستی روی شانههای پنجره گذاشتم. با خمیازهای از خواب بیدار شد چشمهایش را گشود. نور از دل پنجره عبور کرد و به داخل اتاق رسید. شمعدانی جان تازهای گرفت. لبخندی زد و کهنهلباسهای روزهای سرد و تنهایی را از خود دور کرد. لحظهای بعد بالهای رنگی همراه با شعاعهای نور مهمان شمعدانی بود.

گرد تنهایی رفته و کلبه روشن شده بود و خود را آماده پذیرایی مهمانان نو می ساخت.

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 اردیبهشت1388ساعت 14:40  توسط بازگشته  | 

سلام به همه دوستانی که به این وبلاگ سر می زنند. به دلیل یک اشکال، تمام مطالب قبلی این وبلاگ از بین رفته است و به همین دلیل خواستم تغییرات دیگری نیز در آن ایجاد کنم. امیدوارم بتوانم پنسیل نوشته هایی را در اختیار تان قرار دهم که برای شما مفید و جالب باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 اسفند1387ساعت 8:45  توسط بازگشته  |